تبليغاتX
کاغذ پاره های من

کاغذ پاره های من

دلم می خواست بنویسم. آمد بی خیال..............

+ نوشته شده در  یکشنبه 10 اردیبهشت1391ساعت 23:0  توسط فاطمه احمدی  | 

حالم خوب است
+ نوشته شده در  پنجشنبه 17 فروردین1391ساعت 23:57  توسط فاطمه احمدی  | 

این مال من نیست

دیگر دارم انگار به تنهایی های طولانی عادت میکنم. دیگر انگار جای خالیت خالی نیست. نه اینکه در قلبم را گشوده باشم به روی کسی. نه. اینطور نیست. اصلا تازه دارم یاد می گیرم که قلبم دیگر کف دستم نباشم. تازه دارم می فهمم کسی هست به نام "من". اینکه تو در تنهاییهایت چه می کنی دیگر برایم مهم نیست. گاهی فکر می کنم این حس خوبی نیست که من پیدایش می کنم. گاه گم می کنم این احساس را.

وقتی که نیستی دوستت دارم و آینده را زیبا می بینم با تو. در کنار تو. اما این حس نفرت لعنتی نمی دانم چیست که با تو بودن به سراغم می آورد. ما همدیگر را اشتباه پیدا کردیم یا درست خوره ای شده که می آید و می رود. مثل لامپی که نیم سوز شده، خاموش روشن می شوم و خودم هم نمی دانم که کی عمر این افکار به سر می آید. 

همدمم شده است حافظی که هر بار می گشایشمش روشن می شوم و هر بار که می بندمش بغض می کنم. بعضی وقتها به فالم شک می کنم و می گویم: این مال من نیست. این فال من نیست.

+ نوشته شده در  یکشنبه 2 بهمن1390ساعت 16:31  توسط فاطمه احمدی  | 

حافظ

هر آنکه جانب اهل خدا نگه دارد                         خداش در همه حال از بلا نگه دارد

حدیث دوست نگویم مگر به حضرت دوست            که آشنا سخن آشنا نگه دارد

دلا معاش چنان کن که گر بلغزد پای                    فرشته ات به دو دست دعا نگه دارد

گرت هواست که معشوق نگسلد پیمان               نگاه دار سر رشته تا نگه دارد

...................

......................

...................

+ نوشته شده در  جمعه 23 دی1390ساعت 21:3  توسط فاطمه احمدی  | 

آدمهای بد

آدمها خودخواهند و فراموشکار........

خیلی بدند این آدمها

یادشان می رود همه چیز را.

خیلی بدند این آدمها

+ نوشته شده در  پنجشنبه 8 دی1390ساعت 19:31  توسط فاطمه احمدی  | 

چشمان گیج

پنهان می شوی از من. به گمانت که چشمانم بسته است. چشمانم تمام آنچه را به گمانت در خواب من است در بیداری می بیند.

 می خواهی از من دور شوی تا فراموشت کنم. به گمان من این راهش نیست. دلم می خواست جراتش را داشتم. بهتر است به جای جرات بگویم کاش قلبم تمامش می کرد. تمامت می کرد و می توانستم دستم را بر روی بخاری که بر روی پلک هایم نشسته است می نشاندم تا بهتر ببینم. بهتر ببینم تو را. توی امروز را. نه دیروزت را. بدبختی این است که هر زمان که اراده می کنم درها را به رویت ببندم دستت را روی قلبم می گذاری و فشارش می دهی و من طاقتم از دست می رود و باز شکست می خورم.

میان چشمانم و قلبم چه کسی قضاوت می کند. چه کسی بهتر است برای اینکه عادلانه ترین ترانه را برای این پرواز بسراید. پروازمان تا کجاست. تا کجای بی هدف. گیج و درهم می پریم و به هم می خوریم. دیگر از تصادف های ناگهانی چشمانمان که حرفهای زیادی برای گفتن برای هم ندارند خسته شده ام.این چشمها دیگر چشمان من نیست. دیگر من نیستم. تو هم دیگر تو نیستی.

انگار بهتر است تمامش کنیم................................................................................................

+ نوشته شده در  شنبه 3 دی1390ساعت 21:59  توسط فاطمه احمدی  | 

باد

ایمان دارم که باد می وزد و همه آنچه را که با آن می جنگم با خود می برد.
+ نوشته شده در  پنجشنبه 12 آبان1390ساعت 21:4  توسط فاطمه احمدی  | 

قدرت عشق

باور داشته باش قدرت عشق را و معجزه کن. نترس  و جاده های مه آلود را با عبور حادثه مهر قدم بزن. دنیا را زیر و رو کن و عطر گل مریم را باور کن.

پنجره  را باز کن و نور را دعوت کن.

دستانت را به روی آفتاب و بگشا دلت را به روی آینه ها...

همه چیز بهتر و بهتر می شود....

+ نوشته شده در  جمعه 6 آبان1390ساعت 20:32  توسط فاطمه احمدی  | 

غم مخور

وقتی تو زندگی به یک در بزرگ رسیدی نترس و نا امید نشو... چون اگه قرار بود در باز نشه جاش دیوار میذاشتن... اینو یه بنده خدایی برام کامنت گذاشته بود.ازش خیلی ممنونم

یوسف گم گشته باز آید به کنعان غم مخور   کلبه احزان شود روزی گلستان غم مخور

+ نوشته شده در  شنبه 16 مهر1390ساعت 18:39  توسط فاطمه احمدی  | 

فاصله

هر چقدر مي دوم به تو نمي رسم..................
+ نوشته شده در  چهارشنبه 6 مهر1390ساعت 9:0  توسط فاطمه احمدی  |