وقتی که نیستی دوستت دارم و آینده را زیبا می بینم با تو. در کنار تو. اما این حس نفرت لعنتی نمی دانم چیست که با تو بودن به سراغم می آورد. ما همدیگر را اشتباه پیدا کردیم یا درست خوره ای شده که می آید و می رود. مثل لامپی که نیم سوز شده، خاموش روشن می شوم و خودم هم نمی دانم که کی عمر این افکار به سر می آید.
همدمم شده است حافظی که هر بار می گشایشمش روشن می شوم و هر بار که می بندمش بغض می کنم. بعضی وقتها به فالم شک می کنم و می گویم: این مال من نیست. این فال من نیست.
حدیث دوست نگویم مگر به حضرت دوست که آشنا سخن آشنا نگه دارد
دلا معاش چنان کن که گر بلغزد پای فرشته ات به دو دست دعا نگه دارد
گرت هواست که معشوق نگسلد پیمان نگاه دار سر رشته تا نگه دارد
...................
......................
...................
خیلی بدند این آدمها
یادشان می رود همه چیز را.
خیلی بدند این آدمها
می خواهی از من دور شوی تا فراموشت کنم. به گمان من این راهش نیست. دلم می خواست جراتش را داشتم. بهتر است به جای جرات بگویم کاش قلبم تمامش می کرد. تمامت می کرد و می توانستم دستم را بر روی بخاری که بر روی پلک هایم نشسته است می نشاندم تا بهتر ببینم. بهتر ببینم تو را. توی امروز را. نه دیروزت را. بدبختی این است که هر زمان که اراده می کنم درها را به رویت ببندم دستت را روی قلبم می گذاری و فشارش می دهی و من طاقتم از دست می رود و باز شکست می خورم.
میان چشمانم و قلبم چه کسی قضاوت می کند. چه کسی بهتر است برای اینکه عادلانه ترین ترانه را برای این پرواز بسراید. پروازمان تا کجاست. تا کجای بی هدف. گیج و درهم می پریم و به هم می خوریم. دیگر از تصادف های ناگهانی چشمانمان که حرفهای زیادی برای گفتن برای هم ندارند خسته شده ام.این چشمها دیگر چشمان من نیست. دیگر من نیستم. تو هم دیگر تو نیستی.
انگار بهتر است تمامش کنیم................................................................................................
پنجره را باز کن و نور را دعوت کن.
دستانت را به روی آفتاب و بگشا دلت را به روی آینه ها...
همه چیز بهتر و بهتر می شود....
یوسف گم گشته باز آید به کنعان غم مخور کلبه احزان شود روزی گلستان غم مخور